|
ای کاش به معنای حقیقی این قصه ها پی می بردیم...!
معنای زندگی روزی، مردی تصمیم گرفت چند هفته ای در صومعه ای اقامت کند وبه عبادت مشغول شود. یک روز بعدازظهر وارد یکی از معابد صومعه شد وراهبی را دید که لبخندزنان در محراب نشسته است. پرسید: چرا لبخند می زنی؟ راهب خورجین اش را باز کرد، موز فاسدی از آن بیرون آورد وپاسخ داد: چون معنی ( موز) را می فهمم، این، زندگی ای است که مسیر خود را به پایان رسانده، واز آن استفاده نشده ... واینک بسیار دیر است. بعد موز دیگری را از خورجین اش بیرون آورد که هنوز سبز بود. موز را به مرد نشان داد ودوباره در خورجین اش گذاشت وگفت: این، زندگی ای است که هنوز مسیر خود را نپیموده، ومنتظر لحظه مناسب است. سرانجام، موز رسیده ای را از خورجین اش بیرون آورد، پوست کند وبا مرد تقسیم کرد وگفت: این لحظه (اکنون) است. بدان که چگونه باید بی هراس آن را زندگی کنی.
خدا وبنده خدا استادی با مریدش در صحرا اسب سواری میکند. استاد از هر لحظه سواریشان برای آموختن ایمان به مریدش استفاده می کند. ـــ به خدا اعتماد داشته باش، خدا هرگز فرزندانش را رها نمی کند. شب هنگام، در چادر نشسته بودند، استاد ازز مریدش می خواهد اسب ها را به صخره ای در نزدیکی شان ببندد. مرد به سوی صخره میرود، اما سخنان استادش را به یاد می آورد وفکر میکند: حتما دارد امتحانم میکند. باید اسبها را به خدا بسپارم.واسبها را نمی بندد. صبح روز بعد، مرید متوجه می شود که اسبها ناپدید شده اند. خشمگین به سراغ استادش می رود وفریاد می زند: تو درباره خدا هیچ نمی دانی. من اسبها را به امان او رها کردم، وحالا رفته اند. استاد پاسخ داد: خدا می خواست مراقب اسبها باشد، اما برای آن به دستهای تو احتیاج داشت تا آنها را ببندد. وقتی تو نمی خواهی کاری را انجام دهی، چطور می خواهی، خداوند به تو اجبار کند. می دانی که خداوند زورگو ونا مهربان نیست وما را مختار قرار داده است.
پس من چه؟ بهار بود وهوایی دلپذیر، زیر وزش ملایم باد، پیمودن راه ونیایش لذت بخش ترین کار بود. ولع دیدار واحساس خواهش با او بودن در تمام وجودش موج می زد. بیقراری امان نمی داد، لب به سخن گشود، زمزه کرد: خدایم، بهار است وهوا به سبکی حبابی بر روی صورت می لغزد ومانند مادری آرام صورتم را نوازش می کند، جوانه های درختان را بنگر، بسان لباسی از حریر سبز، آرام آرام تن پوشی می شوند بر صورت زمخت وخمیده زمستانی آنها. باران را ببین، چه بی محابا خود را از اوج به پایین می کوبد، تا در این جشن نو شدن، خود را میان تمام آفریده ها به رقص در آورد، وابرها، گویی بر تخت پادشاهی تکیه زده واز غرور تازگی، آنقدر بر خود بالیده اند که گویا، پف کرده اند، وچمن را ببین که دامان خود را در هر سو پهن کرده وگلهای رنگینی که خود را در گوشه ای از این دامان جا داده وبا غمزه ای ایستاده اند تا بر این بستر سبز خودنمایی کنند. نگاه کن پروردگارم، پرندگان را، که لب فرو نمی بندند از آواز خوانی وگستراندن سرود عشق، اینها همه مست موهبتی الهی اند که تو به آنها داده ای. جانی تازه که تو در بهار برای آنها خواسته ای وهمه مغرور از این التفات تو اند. پس من چه؟ برای من در بهار چه خواسته ای؟ چه را بجویم؟ پوستم همان است که زمستان بود، موهایم همان، قدم همان وشکلم همان. نگاهی به اندامش انداخت. آری، من همانم با همان لباسها! بغض آلود نگاه کرد: پس من چه؟ لحظاتی سکوت کرد، خداوند طاقت نیاورد، آرام نوازشش کرد: ای که می دانی برایم دوست داشتنی ترینی، بغض نکن! همه اینها که می بینی، برای تو تازه کرده ام، نگاه کن! چون باد، فرمان بر کوه ارج نهاد، تو چه؟ فرمان خود را ارج نهادی، یا من را؟ من همه را برای دلشاد شدن وآموزش تو فرمان دادم. تو نیز شروع کن. پوسته تنگ وتاریک زمستانی جسمت را بشکاف. درون آن قلبی تازه وسرخ از گلهای بهاری سرخ تر وبی تاب تر قرار داده ام. گله نکن، بگذار من گله کنم: از سالها دوریت، از بیقراریم واز تنهاییم. اما باز هم گله ای ندارم، فقط لحظه ای با من باش تا احساست کنم وبا شیرینی خاطره آن سالها خوش باشم وبه خود ببالم
منبع:خودم و خودت! |