|
عشق را رنگ آبي زدم، دوست داشتن را قرمز، نامردي را سياه، دروغ را سفيد، ولي نمي دانم چرا به تو كه مي رسم نمي دانم مهرباني چه رنگي است!
زندگي با همه وسعت خويش محمل ساکت غم خوردن نيست حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست زندگي رفتن و راهي شدن است زندگي جنبش راهي شدن است. از سر آغاز وجود تا جايي که خدا مي داند.
انتظار درد آور است. فراموشي دردآور است اما بي تصميمي از هر رنجي بد تر است.
يادمان باشد فردا حتما ناز گل را بکشيم... حق به شب بو بدهيم... و نخنديم ديگر به ترکهاي دل هر گلدان...!! و به انگشت نخي خواهيم بست تا فراموش نگردد فردا...! زندگي شيرين است! زندگي بايد کرد... و بدانم که شبي خواهم رفت .... !!! و شبي هست که نباشد پس از آن فردايي
زندگی فرصت بس کوتاهیست...تا بدانیم که مرگ آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست...مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک... نفس سبز بهاری جاریست!!!
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار ديگري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده »
پس از رفتنت آرزوهايم را دفن خواهم کرد. دفتر خاطراتم را به آب خواهم انداخت و قاب عکس اتاقم را به پستوي زمان خواهم سپرد ..... نبودنت را باور خواهم کرد و اجازه ورود هيچ نگاهي را به رويا هايم نخواهم داد. اين را قول مي دهم
زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم.
آدمک آخر دنياست بخند
آدمک مرگ همينجاست بخند
دست خطي که تو را عاشق کرد شوخي کاغذي ماست بخند آدمک خر نشوي گريه کني آن خدايي که بزرگش خواندي بخدا مثل تو تنهاست بخند...
دلم مي خواست كه يارت بودم نه اينكه كوله بارت بودم
زندگي مثل يه جاده است من و تو مسافراشيم
قدر لحظه هارو بدونيم ممكنه فردا نباشيم...
اين روزها نه مجالي براي دلتنگي دارم، نه حوصله اش را .................. ولي با اين همه گاه گاهي دلم هواي تو را مي كند.
هميشه ابرا گريه مي كنن ولي همه عاشق ستاره ها ميشن. دل ابرا پره، يادت باشه چشمك ستاره ها ابرا رو از يادت نبره.
عشق عقل را كور مي كند، پس سعي كن عاشق كسي باشي كه حاضر باشد به جاي تو ببيند تا زمين نخوري...
اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همهء مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک پسر بچه با خودش چترآورده بود و اين يعني ايمان.
براي شكستن من يه اخم كافيه ... نيازي به فريادت نيست
واسه اشك ريختنم سكوت تو كافيه ... نيازي به قهر نيست
براي مردنم حرف رفتنت كافيه ... نيازي به انجامش نيست
دل من یه روز به دریا زد و رفت…پشت پا به رسم دنیا زد و رفت…زنده ها خیلی براش کهنه بودن…خودشو تو مردهها جا زد و رفت…هوای تازه دلش می خواست ولی…آخرش تو غبارا زد و رفت…دنبال کلید خوشبختی ميگشت…خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
يه ضرب المثل چيني ميگه: برنج سرد و مي شه خورد...چايي سرد و مي شه نوشيد...اما نگاه سرد و مي شه تحمل كرد....
دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه زر راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او اینهمه تابش و رخشندگی است مرد حیران شد و گفت حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند : مبارک باشد دخترک گفت : دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر دید در نقش فروزنده او روزهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای وای این حلقه که در چهره او باز هم تابش و رخشندگی است حلقه بردگی و بندگی است
به شانهام مي زني كه تنهاييم را تكانده باشي، به چه دل خوش كردهاي؟
تكاندن برف از شانهي آدم برفي؟
ديروز با يه دسته گل آمده بود به ديدنم،
با يك نگاه مهربون...
همون نگاهي كه سالها آرزو شو داشتم و از من دريغ مي كرد. گريه كرد و گفت دلش خيلي برام تنگ شده، ولي من فقط نگاهش كردم...
وقتي هم كه رفت سنگ قبرم از اشكش خيس شده بود.
چند وقتيه که اسمش را با سکوت فرياد مي زنم و چند وقتيه که چشمانم خيس خيس به دراست و گوش هايم منتظر شنيدن صداي قدم هايش... جند وقتيه که مي نويسم تا شايد روزي خواننده اش شود... مينويسم تا شايد يوسف گمگشته ام به کنعان باز آيد...شايد روزي ميان خاطرهها ميان کوچهها پيدايش کنم .اي غريبه تو مي شناسيش؟تو گم شده ي مرا مي شناسي؟کسي که دست هايم را رها کرده مي شناسي؟تو غريب جاده هايم را مي شناسي؟بگوييد:اعتراف کنيد:ميان خاطرات کدام يک از شما پنهان شده؟ اي غريبه...اي غريبه تو گم شده ي خاطرات من نيستي؟؟؟
..... سکوت ............................... و باز هم سکوت ........................... شايد بهترين کار واسه فاصله شکستنه.
مي نويسم (( د ي د ا ر )) تو اگر بي من و دلتنگ مني ... يك به يك فاصلهها را بردار
روز اول شوخي شوخي جدي شد شوخي ترين جدي عمرم دوست داشتن تو بود و جدي ترين شوخي عمرم از دست دادن تو
هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچهاي ميرسي که ماه را بر لبانت مي نشاند
پلکهاي مرطوب مرا باور کن، اين باران نيست که مي بارد، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند...
من از نهایت شب حرف ميزنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف ميزنم اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبختي بنگرم...
وقتي برگ هاي پاييز را زير پات له مي کني يادت باشه روزي به تو ، نفس هديه کرده بودن ...
محبت از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکن هم بر نمی دارد
آنان كه رنگ پريدگيه پاييز را دوست ندارند نفهميدند كه پاييز همان بهاريست كه عاشق شده
دوري، عشقهاي کوچک را از بين ميبره. ولي به عشقهاي بزرگ عظمت مي ده، مثل باد که يه کبريت و خاموش مي کنه ولي شعله هاي آتش را بزرگ تر مي کنه...
بهترین مترجم کسیست که سکوت را ترجمه کند
نگاه ساكت باران به روي صورتم دزدانه مي لغزد، ولي ياران نمي دانند كه من دريايي از دردم، به ظاهر گرچه مي خندم، ولي اندر سكوتي تلخ مي گريم ...
مي آيي، عاشق مي كني، محو مي شوي، تا فراموشت مي كنم دوباره مي آيي، تازه مي كني خاطرات را، محو مي شوي ... به راستي كه سراب از تو باثبات تر است.
هی فلانی ....؟....مي داني؟.... مي گويند رسم زندگي چنين است!!!!!!! ميآیند.... ميمانند..... عادتت ميدهند.... و ميروند... وتو در خود ميمانی ... و تو تنها ميمانی... راستی نگفتی رسم تو نيز چنين است؟ مثل همه ي فلانيها هستي؟؟؟
ازم پرسيد: دوستم داري؟ گفتم آره...گفت چقدر؟ گفتم از اينجا تا خدا...اشک تو چشاش جمع شد و گفت: مگه نگفتي که خدا از همه چيز به ما نزديک تر
۲تا ادم برفی ۲طرفه رود خونه عاشقه همديگه ميشن از عشق همديگه آب ميشن تا شايد وسط رودخونه به هم برسن
زمان طولاني ميشه واسه اونايي که غصه دارن. کوتاه ميشه واسه اونايي که شادن. دير مي گذره براي اونايي که منتظرن. زود مي گذره براي اونايي که عجله دارن. اما ابدي ميشه براي اونايي که عاشقن...
احمقانه ترین کار را من کردم گفتم خداحافظ، عاشقانه ترین کار را تو کردی و گفتی هر چی تو بگی
آن زمان که دستانم را به آسمان برده بودم و تو را دعا ميکردم تو کجا بودی؟ تو کجا بودی که ندانستی من یک لحظه هم از فکر و یاد تو دور نیستم تو در آن زمان با یار دگر بودی و من نیز دلم را به تو خوش کرده بودم که آری کسی هست که تنها مرا دوست میدارد اما افسوس ...افسوس که در آن زمان تو در آغوش یار دیگری بودی
حکايت جالبي است که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند
بيا تا با تو بگويم از هياهوى غريب دل، كه بى پروا تلنگر مى زند بر من ومى گويد نزديك نزديكي. به دنبال تومى گردم و پر از اميد سبز خوب ديدارم ومى خواهم كه نامت رابه لوح سينه بنگارم ونجوايي كنم در دل وگويم تا ابد"من دوستت دارم".
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد، رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت. صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم مي گويد:"دوستت دارم"
آنگاه که غرور کسی را له ميکنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران ميکنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش ميکنی، آنگاه که بنده ای را نادیده ميانگاری، آنگاه که حتی گوشت را ميبندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی آنگاه که خدا را ميبینی و بنده خدا را نادیده ميگیری، ميخواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز ميکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زول بزني و به جاي اينكه لبريز از كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوزم دوسش داري، چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواری تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده، چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقت ديدنش هيچ چيز جز سلام نتوني بگي، چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز**دوسش داری**
چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد: چرا نگاه هايت آنقدر غمگين است؟؟؟چرا لبخندهايت آنقدر بي رنگ است؟؟؟اما افسوس...هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره آري با تو هستم...با تويي كه از كنارم گذشتي و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است؟؟؟
شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند. فرشته پري به شاعر داد و شاعر، شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت: ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان. |